..

..

 

خوشحالم از اینکه تو زندگیمون هستی عسلم

 پسرم آهنگ توی وبلاگت رو با صدای بابایی گذاشتم تا بدونی که بابات چقدر دوست داره.

من عاشق صدای بابایی و البته خودش هستم.

اون بهترین بابا و بهترین همسر دنیاست.

 

 

 

 

خاله جونایی که لطف میکنین و به وبلاگ پسرم سر میزنین.

وبلاگ ما فقط همین یه صفحه نیستا....

از پایین صفحه میتونین به صفحات قبل هم برین و پستهای قبلی رو هم بخونین.

دوستتون داریم.

 

خاله های گلم این آدرس وبلاگ دختر عمه صدراست که خدای بزرگ بعد از 13 سال

بهمون داده.ممنون میشم اگه بهش سر بزنین.

www.baranema.niniweblog.com

عکس ... عکس... عکس...

  سیزده بدر سال 93 . صدرا و بابا جون   صدرا و بابا وحید   اینجا داری با ظرف آبی که تو ماشین باباجون بود بازی میکنی    طبق معمول داری شیطنت میکنی   فرشته کوچولوی من خوابیده   بازم شیطنت...   همینمون مونده بود که با صندلی بیای پیش اجاق گاز و دستت رو به قابلمه ها بزنی و بگی : جیــــــز   پسرم خوشتیپه !!!   قورباغه کوچولوی من   فدای نگاهات بشم که اینقدر معصومانه ست   اینم از تیپ سال 93 صدرا عبداله زاده. (کت و پیراهنت اصلا هم بزرگ نیستاااااا... ههههههه)...
16 فروردين 1393

مشکل این روزهای من

مامانای گل لطفا بهم راهکار بدین. چند روزه که صدرا مدام دستش رو تو بینی میکنه.طوریکه بینیش قرمز میشه. اصلا واکنش نشون نمیدیم بهش تا متوجه نشه کار خاصی میکنه و جریح تر نشه و با آرامش دستشو میکشم کنار یا حواسش رو به چیز دیگه ای پرت میکنم.ولی باز بی فایده ست.اصلا انگار حس میکنه من حرص میخورم با این کارش.عمدا میاد جلوی من اینکارو میکنه. همسرم میگه بچه ست.به مرور زمان یادش میره اینکار.الان براش تازه گی داره این حرکت. ولی من نمیتونم بیخیال شم.خیلی حساس شدم به این کارش. به نظرتون چیکار کنم دیگه اینکارو نکنه؟ ...
16 فروردين 1393

باز با تاخیر

عزیز دل مامان باز من با کلی تاخیر اومدم تا وبلاگت رو بنویسم. تو این مدتی که نبودم کلی اتفاق جدید افتاده که همگی تو غیبتم تاثیر اساسی داشت. تو این مدت شما بیماری ویروسی شدیدی گرفتی.طوریکه واقعا خدا بهت رحم کرد.یه شب که خوابیده بودی یهو دیدم با صدای قاروقور شدید پوشکت رو کثیف کردی.خیلی تعجب کردم چون اصلا سابقه نداشت تو خواب این کارو بکنی. وقتی بیدارت کردم و آروم بغلم گرفتم تا ببرمت دستشویی,دیدم بدجور تب داری.طوریکه دستم داغ بودنو حس کرد. بدنتو شستم و تبت رو اندازه گرفتم.نزدیکای 40 بود.واقعا هول کردمو بابایی رو بیدار کردم.جالب اینجاست من که اینهمه ادعای مادر ب...
16 فروردين 1393

عکس .... عکس .... عکس

شما خیلی دوست داری تو ماشین بشینی جلو.منم اینجا مامان بدی شدم و شما رو تنهایی نشوندم جلو و خودم پشت نشستم.البته مسافت کم بود.ببین چه ناز نشستی و شلوغی نمیکنی. قابل توجه خاله جونی های منتقد : کمربند ایمنی بسته ست       پسر الک به سرم. البته بگم که این اداها حاصل افکار شیطنت آمیز من و عمه زهرا بود که از بیکاری این کارا رو میکردیم.   فقط کافیه به شازده بگیم که این سیم ها جیزه.اونوقت شما هی برو سراغ سیم ها و با شیطنت به من نگاه کن که یعنی من دست میزنم به اینا   ای دندوناتو بخورم من   آخه اینا اسباب بازیه؟؟؟؟؟!!!!!   ب...
15 بهمن 1392

این روزا مامانی کاری نداره به جز شرمندگی

پسرم.... من بازم با شرمندگی و معذرت خواهی اومدم. از جمعه 18 بهمن من نیستم تا حداقل 4-5 روز بعدش و شما مهمون مامان جون و بابا جون هستی. روز جمعه صبح برای شهرداری اجرا داریم و ظهر جمعه که از برنامه تموم شدیم بلافاصله میریم ایلام واسه اجرای برنامه و معلوم نیست کی برگردیم.شاید 1 روز اجرا باشه یا 2 روز.معلوم نیست. باور کن اگر میتونستم نمیرفتم.ولی نمیشه.چون برنامه بزرگیه که از شبکه ایلام پخش میشه و نبودن من برای بهبود بخشیدن کارها ممکن نیست.مطمئن باش دل من و بابایی برات خیلی تنگ میشه. باور کن همه این کارا واسه آینده توست.تمام این پول ها واسه تو پس انداز میشه. من و بابا...
13 بهمن 1392

مامانی از صدرا می ترسه

صدرای من اگه یادت باشه از وقتی 4-5 ماهه بودی علاقه زیادی به لپ تاپ داشتی. جتی 1 بار هم به صورت اساسی لپ تاپ رو مورد عنایت قرار داده بودی. الان که بزرگ تر شدی این علاقه بدتر و بیشتر شده.طوریکه لپ تاپ رو مثل یه گنج ازت پنهان میکنم. شبا که شما خوابیدی گاهی میام سراغ لپ تاپ تا مشغول اینترنت شم.فقط کافیه شما از زیر چشم نور لپ تاپ رو ببینی.همچین با خنده میای سمت من که انگار مچ گیری کردی. وقتی لپ تاپ رو جلو دستت میزارم اول 1-2 دقیقه تمام دکمه ها رو میزنی.بعد لپ تاپ بدبخت رو هی باز و بسته میکنی و میندازی این طرف و اون طرف. اگر هم بخوام از دستت بگیرم داد میزنی و گری...
13 بهمن 1392

این روزهای ما

چند روز پیش داشتم تلویزیون نگاه میکردم و شما هم داشتی بازی میکردی. روروک شما هم گوشه حال بود که اصلا استفاده هم نمیکنیم.به جز موارد ضروری که لازم باشه 1-2دقیقه برم جایی و شما رو میزارم تو روروک. یه لحظه که چشم چرخوندم دیدم شما تو روروک نشستی.یک لحظه نفهمیدم که چجور نشستی تو روروک. و برای اینکه بفهمم موضوع چیه از روروک آوردمت پایین و نشستم رو مبل ولی اینبار نگاهم رو تو بود. خیلی جالب بود که شما به زور و با کمک پایه های روروک خودتو کشیدی بالا و نشستی تو روروک.البته با یک پا روی هوا و بیرون از روروک.حیف که اون لحظه دوربین تو اتاق بود وگرنه حسابی ازت عکس مینداختم.البته دفعات بعد که باز اینک...
7 بهمن 1392

پای پسرم اوف شد :(

صدرا جونم...پسر شیطونم... شما اخیرا علاقه زیادی به کابینت های آشپزخونه داری.طوریکه تمام ظرف و ظروف توی کابینت ها رو من از توی اتاق خواب ها یا هال پیدا میکنم. دستگیره های کابینت ها رو بستم به هم تا نتونی باز کنی ولی کابینت های تک در که به جایی بسته نمیشن چی؟؟؟؟!!!!  امروز بعد از ظهر محو تماشای فریزر بودم که  با نگاه کردن به وسایل داخل فریزر اسم غذا یادم بیاد واسه شام . یه لحظه صدای تق ..... شنیدم.برگشتم دیدم یه پیاله دست جنابعالی و یه پیاله دیگه هم شکسته و تیکه هاش زمین ریخته. زود لباساتو تکوندم تا خورده شیشه نچسبیده باشه به دست و پات و بردمت تو هال و آ...
7 بهمن 1392

پسرم داره حرف میزنه

صدرای من... خوبی عسلم؟ الهی مامان فدات بشه که انقدر زود بزرگ شدی که باورش واسم سخته. 6 تا لغت به فرهنگ لغاتت اضافه شد: مال منه نکن نه بله: بیه جیز: خخخخخ مامانی الهی من فدای پسر نازم بشم.جمله مال منه رو تو یه کنکاش کشف کردم.گوشیمو گرفته بودی و میکوبیدی زمین.منم با لحن شوخی ازت گرفتم و گفتم مال منه. تو خندیدی و گوشی رو ازم گرفتی و من احساس کردم از لحن این حرف خوشت اومده. منم باز گوشی رو ازت گرفتم و گفتم مال منه.به همین روال 2-3 دقیقه ای ادامه دادیم و در آخر یهویی گفتی مال منه و خندیدی. حالا منم که ذوق کردم.هی من میگم مال منه و تو میگی مال منه.خلا...
7 بهمن 1392

عذرخواهی از پسرم

صدرای من یه مدتی میشه که خیلی ازت غافلم. در حدی که صبح تا شب نمیبینمت.چون از صبح تا شب تو شرکتمون هستم.به منم حق بده.با اینکه بابایی هم تو شرکت هست ولی بازم مسولیت من خیلی زیاده.طوریکه از صبح تا عصر انقدر درگیر کارهامون میشیم که ساعت 4-5 ناهار میخوریم. صبحها شما رو می برم خونه مامان جون و شب ساعت 8-9 میرم دنبالت. شاید مدتی که بگذره کارهای شرکت کمی تو روال بیفته و من کمتر برم و بیشتر بابایی بره.ولی باور کن الان نمیشه.الان نمیتونم کارهارو به هیچکس بسپرم. مطمئنم یه روز میفهمی که همه اینها به خاطر تو بوده.در آمد عروسی های بابا وحید... خریدن دفتر تاکسی تلفنی.... شرکت...
30 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به .. می باشد