..

تولد بابا وحید

صدرا جونم روز 2 فروردین تولد بابا وحیده.   پارسال که مامان جون و باباجون که الهی قربونش برم واسه بابایی تولد گرفته بودن و سورپرایزش کرده بودن و امسال هم مثلا من خواستم سورپرایزش کنم که نشد. از 1-2 هفته قبل با عمو فرداد و خاله فاطمه قرار داشتیم که واسه بابایی تولد بگیریم و کلی مهمون دعوت کنیم و به یه بهونه بابایی رو بکشونیم خونه عمو فرداد تا بابایی سورپرایز بشه. حتی شب عید کلی هم خرید کردیم واسه جشن تولد.ولی باز هم طبق معمول یه عروسی بی موقع همه چیزو خراب کرد. شب 1 فروردین بود که به بابایی گفتم مامان جون حرید داره.بریم با هم اونا رو بخریم.و رفتیم بیرون که خریدای منو به اسم مامان جون بخریم ...
10 فروردين 1392

عید دیدنی صدرا جون

نازگلم سال تحویل امسال ساعت 2:30 بعد از ظهر بود.من که مثل همیشه یواش یواش آروم میشم داشتم پوشکتو عوض میکردم که به ثانیه های آخر سال رسیدیم. با عجله بغلت کردم و همونجور بدون شلوار دادمت بغل بابایی که مثلالحظه تحویل پیش هم بشینیم و اینجوری شد که شما بدون شلوار وارد سال 92 شدی.ههههههه پسرم همیشه برام عجیب بوده که چرا لحظه سال تحویل گریه ام میگیره. نمیدونم اون لحظه چه حسی تو دلم هست؟!حسرت سال گذشته؟شادی برای سال جدید؟یاداوری ناراجتی های گذشته؟نمیدونم واقعا... فقط از خدا میخوام امسال و سالهای بعد تنها چیزی که پیش رو داریم شادی و سلامتی باشه. پسرم ...       ...
10 فروردين 1392

دوست محمد کچل

    مامانی این عکس رو واسه خاله مرضیه و محمد جون گذاشتم.انقدر گفتن پسرت مو داره و پسر ما کچله که تو از عشق زیاد به محمد جون انقدر غصه خوردی که موهات داره میریزه.... ...
7 فروردين 1392

اولین چهارشنبه سوری گل پسرم

نی نی تپل من امسال اولین چهارشنبه سوری بود که شما تو زندگی من و بابایی بودی. هرچند که شما چیزی از چهارشنبه سوری متوجه نشدی. چون خونه مامان جون بودی و من و بابایی کارخونه دوست بابایی بودیم. چون هوا سرد بود مامان جون گفت صدرا رو نبرین تا اوفی نشه و تو موندی خونه مامان جون و باباجون. مامانی نمیخوام از مکانی که تو نبودی خاطره تعریف کنم.ولی فقط اینو میگم که خیلی خوش گذشت به ما.کلی نای نای کردیم و خوش گذروندیم. یادگاری اون شب هم واسه من یه سرماخوردگیه خوشگل و مامانی موند که هنوز دارم فس فس میکنم. چیز جالبی که بود شوخی مامان جون با ما بود.من زنگ زدم حالتو بپرسم که مامان جون گفت:صدرا خوبه.فقط فشارش پایین اومده....
7 فروردين 1392

از هر دری سخنی

پسر نازم باز من اومدم با کلی تاخیر از روزهای قشنگ با تو بودن بگم. امروز شما دقیقا 2 ماه و 14 روز سن داری.ماشالله ماشالله انقدر ناز و خواستنی شدی که هرکی تو رو میبینه عاشقت میشه.یه صداهای نازی از خودت در میاری که نگوووووو .... دل همه آب میشه. پسر گلم روزهایی که با تو میگذره اونقدر زیباست که هیچی نمیتونه این خوشی رو از من بگیره. چند روز قبل من و تو با مامان جون و باباجون رفتیم عروسی شهر آذرشهر.خیلی نگران بودم که اذیت میشی و بیتابی میکنی. ولی تموم نگرانی هام بیهوده بود.چون از وقتی وارد تالار شدیم انقدر پسر خوبی بودی که همه تعجب...
24 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به .. می باشد