این روزهای ما
صدرا جونم
شکر خدا همه چی خیلی خوب میگذره.شما داری بزرگ میشی و
کارهای جدید انجام میدی.![]()
روی شکم خودتو میکشی جلو و خیلی هم تند و سریع هستی.
باسنتو میدی بالا ولی هنوز نمیدونی دستاتو چیکار کنی که بتونی 4
دست و پا بری.![]()
خوشگلم همچین ناز میشی وقتی روی زمین خودتو میکشی جلو تا
اسباب بازی یا وسایلی که میخوای برداری.![]()
قند تو دلم آب میشه تو اون حالت میبینمت.![]()
به تلفن خونه خیلی علاقه داشتی و سیمشو میخوردی.منم برات یه
گوشی تلفن خریدم که موزیکال هم هست.![]()
انقدر به این تلفن علاقه داری که در بدترین شرایط هم تا اونو میدم
دستت آروم میشی.![]()
امروز دیدم که سیم گوشیشو کشیدی و کنده شده.نوشتم به حساب
اولین اسباب بازیت که خرابش کردی و دوباره سیمشو وصل کردم دادم
بازی کنی باهاش.![]()
کوچیکتر که بودی صداهای موزیکال رو دوست داشتی ولی الان دیگه
دوست نداری.یه آقا گاو موزیکال داری که وقتی کوچولو بودی برات
آهنگاشو میزاشتم و دوست داشتی.
درحالیکه الان هم از صدای اون گاو میترسی و هم صدای موزیکال
تلفنت.![]()
منم مجبورا باطریشونو در میارم تا باهاشون بدون آهنگ بازی کنی.![]()
توی خواب خیلی تکون تکون میخوری.![]()
کمی به پشت میخوابی و کمی به پهلو و وقتی میخوای رو سینه
بخوابی, ناخودآگاه سرت رو بالا میگیری و رو بالش نمیزاری.
همین باعث میشه بیدار بشی و نق بزنی و من مجبور بشم دوباره بخوابونمت.
یه بار خواستم وقتی خواب
هستی آروم کمکت کنم برگردی رو سینه بخوابی ولی مثل همیشه فکر میکنی سرت رو باید بالا بگیری.![]()
عزیزم تو این روزها یه حرکتی انجام میدی که دلم آب میشه
واست.
وقتی بغل کسی دیگه هستی و منو میبینی دستاتو طرف
من باز میکنی و خودتو میندازی بغل من.
این حرکت امروز باعث
حسادت بابایی شد که چرا از بغل اون خودت رو انداختی بغل من.![]()
در عوض شب که شد بغل من بودی و تا دیدی بابایی رفت بیرون اتاق
یهو پیچیدی دنبال اون و دستاتو گرفتی طرفش و نق زدی.![]()
الهی فدات شم که نخواستی بابایی ناراحت بشه که چرا بغل اون
نمیری.![]()
عزیز دلم امروز برای اولین بار آبمیوه خوردی.آب سیب خوشمزه که
خیلی هم خوشت اومد.![]()
همچنین سوپ هم برای اولین بار برات درست کردم.فقط یه مشکل
داشتیم.
حوصله نکردم واسه کمی سوپ میکسر رو دربیارم و با گوشت کوب
لهش کردم.که طبیعتا مثل میکسر خوب له نکرده بود.![]()
بابایی داشت شام میخورد و منم به شما سوپ میدادم.چون شما زیاد
آب میخوری.کمی آب گذاشته بودم پیشم تا اگه سوپ تشنه ات بکنه
بهت آب بدم.![]()
چند قاشقی از سوپ خورده بودی که من و بابا که شکرخدا هردو نابغه
و ناشی هستیم,حس کردیم تشنه هستی و وسط غذا بهت آب دادیم.![]()
خلاصه از یه طرف معده ای که پر آب شده بود و تکه های ریز هویج که
کامل میکس نشده بود.هردو دست به دست هم دادن تا شما تمام
خورده هاتو بالا بیاری.
الهی بمیرم واست که افتادی دست یه مامان و بابای ناشی.![]()
چون هنوز نمیتونی رو صندلی غذا بشینی توی روروئک میشینی و غذا
میخوری که غذایی که بالا آوردی همه ریخت رو دکمه های موزیکال و
یهو دیدیم اتصال کرد و خودبخود آهنگ بخش کرد. اونم یه آهنگ که
بیشتر شبیه صدای حمله آدم فضایی ها بود تا آهنگهای همیشگی.![]()
دست من و بابایی درد نکنه که گند زدیم به روروئک شما.![]()
از طرفی هم دست و لباس و پاهات کثیف شده بود و کار دستمال
نبود.مجبورا همراه بابایی بردمت حموم و همونجور با عحله لباساتو در
آوردیم و گردن به پایینت رو آب گرفتیم و آوردیمت بیرون.![]()
لباسای تمیزت رو پوشوندم واست و بعد 5 دقیقه که حالت سرجاش
اومد واست شیر گرفتم و خوابوندمت.![]()
الان که دارم واست مینویسم شما تو تخت پارکت لالا کردی عزیزم.![]()
شبت به خیر پسرم ![]()

این روزهای ما
