نیمه اول از سال اول ...
صدرای من ...
شما تاریخ 10 تیر ماه نیمه اول از سال اول زندگیت رو تموم کردی و وارد
ماه 7 شدی.![]()
نمیدونم چرا حس میکنم همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم.
زندگی در کنار تو بابا وحید انقدر خوبه که گذر زمان رو حس نمیکنم.![]()
الان دراز کشیدی رو تخت ما پیش من و پستونک به دهان و خواب آلود
به لپ تاپ و حرکت انگشتان من هنگام تایپ نگاه میکنی.![]()
مامان جون حمومت داده و مثل یه دسته گل شدی.حموم که میری
خسته و خواب آلود میشی.![]()
الانم جسمت رو تخت پیش منه ولی روحت داره با خواب جنگ میکنه که
مبادا خوابت ببره.![]()
9 تیر ماه من و تو و بابایی رفتیم پیش خانوم دکتر واسه کنترل ماهیانه
ات.الهی فدای گل پسرم بشم که شکرخدا هیچ مشکلی نداشتی.![]()
ماه قبل خانم دکتر گفته بود وزن گیریت زیاده.منم از ترس اینکه گامبو
نشی این ماه غذای کمکی رو خیلی کم کردم.طوریکه تو 1 ماه 400
گرم چاق شده بودی.به قول خانوم دکترت یا اونوری هستیم یا
اینوری.یا تو 1 ماه 1/500 چاقت میکنم یا مثل الان فقط 400 گرم وزنت
زیاد میشه.![]()
خوب چیکار کنم؟ترسیدم چاقالو بادوم بشی.![]()
عزیز دلم هرچی بیشتر از بودنت میگذره بیشتر خوشبختی رو حس
میکنم.![]()
بابایی تا میاد خونه اول میاد سراغ تو و سهم من فقط یه سلام میشه
تا اینکه حداقل نیم ساعت با تو بازی میکنه و قربون صدقه ات میره بعد
یادش میفته که خانومه خونه مونده هنوز و تازه جویای حال من میشه.![]()
راستشو بخوای اعتراف میکنم که گاهی حسودیم میشه.
البته اوائل
حسودیم زیادتر بود و بروز میدادم حسودیمو.ولی الان کمتر شده.![]()
آخه میدونی چیه مامانی...من عادت کردم که بابایی وقتی میاد خونه
اول بیاد پیش من و نازمو بکشه.البته الانم میکشه ولی با تاخیر....آخه
شما شدی اولویت اول همه چی.![]()
قربون پسرم برم که محور زندگیمون رو به سمت خودت انعطاف دادی و
شکر خدا تا الان همه چی بر وفق مراد بوده.![]()
پسر نازم...
از خدای بزرگی که تو رو به ما عطا کرد میخوام روزی رو بیاره که 70
ساله هستی و داری با نوه و نتیجه جشن تولد میگیری.![]()

نیمه اول از سال اول ...
