پسرم چهل روزه شد
پسر نازم
امروز یعنی جمعه 20/11/91 پسر نازم 40 روزه شدی.یعنی 40 روز از اومدنت به زندگی ما میگذره.از شروع خوشبختی دوباره من و بابا وحید.
پسر نازم انشالله عمرت همیشه جاودان باشه و هزاران هزار 40 روز سپری کنی.![]()
امروز مامان جون بردت حموم و غسل 40 روزگیت رو ریخت و از خدا خواست تموم بیتابی و گریه های
شبانه ات تو 40 روزه گذشته بمونه و نی نی آرومی بشی.(انشالله)![]()
جوجوی من میخوام از بلایی که پنجشنبه شب سر من و بابایی آوردی بگم.
دیروز من و بابایی خیر سرمون خواستیم شام بریم بیرون و البته تو رو هم ببریم و بعد بریم خونه عمه زهرا
واسه شب نشینی.![]()
اول با مامان جون رفتیم دیدن آبا(مامان بزرگ من)
و بعدش مامان جون مارو رسوند دفتر بابایی.کمی اونجا
وقت گذروندیم و تو با چشمای خمار از خوابت واسه بابایی دلبری کردی و بعد بابایی دفترو بست و راهی
شدیم تا شام بخوریم.![]()
از اونجایی که با وجود تو توی این هوای سرد زمستونی نمیتونستیم از ماشین پیاده بشیم تصمیم گرفتیم
بریم از این پیتزا بگیر و ببر بخریم تا توی ماشین بخوریم زود و بریم مهمونی.
مامانی تا بابایی پیتزا ها رو آورد تو که شیر میخوردی شروع کردی به گریه و یکسره داد
کشیدی.![]()
فکرشو بکن تو ماشین که یه محیط محدوده من چطوری میتونم تو رو آروم بکنم....
طوری شد که به بابایی گفتم مهمونی بیخیال.بریم خونه.اونم قبول کرد.من که شامم رو نخورم و بابایی
زود پیتزاشو خورد و خواست برگرده طرف خونه که تو یهو آروم شدی.ما هم تا دیدیم دیگه گریه نمیکنی
فرصت طلبی کردیم و رفتیم خونه عمه زهرا.![]()
تو هم که ماشالله استاد خراب کردن من و بابایی شدی.اونجا من گفتم صدرا گریه میکرد داشتیم
برمیگشتیم خونه و کلی حرف دیگه از گریه و داد و بیداد تو .....![]()
در عوض جنابعالی چی؟؟؟؟؟ مثل بچه های خوب آروم تو بغل عمه زهرا و عمو مجتبی و عزیز میگشتی و
انگار نه انگار 5 دقیقه قبلش خون من و بابایی رو تو کیسه کرده بودی و باعث شدی تو راه خونه اونا پیتزا
رو بدون سس و با عجله و نجویده قورت بدم.![]()
همچین مودب بودی و این ور و اونور رو نگاه میکردی که خودم تعجب کردم.
آی پسر شیطون .....![]()
راستی مامانی الان که دارم برات مینویسم بابایی رفته عروسی تا برای پسر گلمون پول در بیاره.مرسی
بابایی![]()
فردا صبح بالاخره بعد از 30 روز میریم خونه خودمون و فردا شب اولین شبی هست که مامان جون
پیشمون نیست و من و بابایی تنهایی ازت مراقبت میکنیم.انشالله که گند نکاریم.هههههه![]()
شما هم قول بده زیاد اذیت نکنی.من و بابایی گناه داریم بخدا.
مامانی ما اکثرا خونه مامان جونینا خواهیم بود.
برای مثال برنامه این هفته ما:
شنبه یعنی فردا:صبح میریم خونه خودمون
یکشنبه:ساعت 8 صبح تا 1 ظهر کلاس دارم و ساعت 7:30 شما رو میبریم خونه مامان جون تا ساعت 1
اونجایی و بعد از اتمام کلاس من و صرف ناهار میریم خونه خودمون.
دوشنبه:خونه خودمون هستیم.
سه شنبه:ساعت 11:30 تا 1 کلاس دارم و شما تو این 2 ساعت خونه مامان جون هستی و باز با اتمام
کلاس من و صرف ناهار میریم خونه خودمون.
چهارشنبه از ساعت 11:30 تا 5:45 عصر کلاس دارم و شما باز اونجایی و بعد از کلاس میام دنبالت و
میریم خونمون
پنجشنبه:از ساعت 11:30 تا 1 کلاس دارم.میام خونه مامان جون واسه ناهار و ساعت 4 میرم آرایشگاه و
شب هم که به مناسبت ولنتاین(بزرگ شدی خودت میفهمی چه روزیه و فلسفه ولنتاین چیه) با بابایی
میریم بیرون و باز خونه مامان جونی تا جمعه صبح که بیایم دنبالت
جمعه:خونه خودمون هستیم.
هههههههههههههههههه
مامانی با این حساب تو کلا خونه مامان جون بیشتر میمونی تا خونه خودمون.![]()
مامان جون به این برنامه هفتگی میخنده و میگه میدونستم اینجوریه نمیذاشتم نی نی بیاری.....
البته اینم بگم که مامان جون خیلی دوست داره و هی میگه تا عید بده صدرا رو من نگه داره براتون.هم
بزرگتر میشه کمتر اذیت میکنه و هم تو به درس و دانشگاهت میرسی.که البته من قبول نمیکنم.چون هر
چقدر هم نگه داری از تو سخت باشه که انشالله نمیشه.... باز من عاشق اینم که با تو بخوابم و با تو بیدار
بشم.
فقط جان من تو هم مراعات منو بکن.
درضمن صدرای من احتمال میدم دیرتر بتونم وبلاگتو آپ کنم چونم دیگه مامان جونی نیست که تورو نگه
داره و من بیام پای نت.
یه بغل میبوسمت بسر گلم![]()

پسرم چهل روزه شد
