پسرم رفته تولد
ناز نازه مامان
دیروز تولد 6 سالگیه فرهان جون بود.پسر دوستم خاله روهینا.
اولش دو دل بودم که ببرمت یا نه.![]()
حتی به مامان جون گفته بودم که میبرمت خونشون تا اونجا بمونی.
صبح که داشتی تخم مرغت رو میخوردی کلی برام دلبری کردی و دلم
آب شد و یه لحظه تصمیم گرفتم که ببرمت. ![]()
ظهر رفتی خونه مامان جون تا حموم کنی و منم آماده بشم. ![]()
وقتی تموم شدم با بابایی اومدیم دنبالت.وااااای چه پسر ناز و
خوشتیپی شده بودی.![]()
بابایی ما رو رسوند خونه خاله روهینا و خودش رفت تا به کاراش برسه..gif)
پسرم فقط همینو بگم که رو سفیدم کردی.از لحظه ورود آروم و بی
حرکت بغلم نشسته بودی و نگاه میکردی.به آدم ها... به تزئینات تولد
... به نی نی ها .... خلاصه خیلی پسر ارومی بودی.![]()
قشنگ هم از خودت پذیرائی کردی.موز... شربت .... کیک ... آش دوغ ...
حتی نیم ساعتی هم بغلم خوابیدی. ![]()
مامانی ازت ممنونم که عین نی نی های بد گریه نکردی و اصلا اذیتم
نکردی.خوشحالم از اینکه بردمت تولد.![]()
بهم ثابت کردی که پسر خوبی هستی. ![]()
بووووووووووووس

پسرم رفته تولد
